close
تبلیغات در اینترنت

یکم بخندیم


آرشيو آرشيو

1395

1391

1390


نويسندگان نويسندگان

سید میلاد (385)

امیر یاشار (0)

امیر یاشار (0)


جستجوگر پيشرفته سايت




?
آخرين ارسال هاي انجمن
آخرين ارسال هاي انجمن
عنوان پاسخ بازديد توسط
محفل ادبی باتو...اینم تمرین نویسندگی ! 49 1912 saba
محفل ادبی باتو...اینم چرند و پرند 0 90 sareh
محفل ادبی باتو...اینم کودکم بگو چرا.......... 0 78 sareh
محفل ادبی باتو...اینم 3 نقطه :: پر کردن جای خالی کلمات ::: 57 5807 sara
محفل ادبی باتو...اینم کاشکی ... 0 92 minrobin
محفل ادبی باتو...اینم یک شب ... 0 88 minrobin
محفل ادبی باتو...اینم بنام فرهاد 2 239 sareh
محفل ادبی باتو...اینم زندگی 5 338 sareh
محفل ادبی باتو...اینم مشاعره 11 2876 sara
محفل ادبی باتو...اینم اشعار برگزیده سهراب سپهری 11 5385 sara
محفل ادبی باتو...اینم گناه دل 0 142 minrobin
محفل ادبی باتو...اینم ابلیس 0 129 40shomar
محفل ادبی باتو...اینم گالشهایم کو؟ 0 114 40shomar
محفل ادبی باتو...اینم افسانه ی وفا 0 115 40shomar
محفل ادبی باتو...اینم دلم پره 0 136 minrobin
محفل ادبی باتو...اینم بدم میاد 0 110 minrobin
محفل ادبی باتو...اینم انجمن بي ادبي ممنوع افتتاح شد 0 170 mahanhosseinpour
محفل ادبی باتو...اینم تولدت مبارك 0 117 minrobin
محفل ادبی باتو...اینم سراغ 0 101 minrobin
محفل ادبی باتو...اینم فاصله 0 134 sareh


یکم بخندیم


یك روز مردی فقیر از سر ناچاری تصمیم گرفت تاغازی كه در خانه داشت را بردارد و بفروشد، مرد غاز را برداشت و بیرون شد كه ناگهان از در نیمه باز همسایه مرد غریبه ای را دید كه در حال لهو و لعب با زن همسایه است مرد با خود اندیشید و فكری كرد سپس ناگهان وارد خانه همسایه شد و با خشم رو به مرد كرد و گفت اهای با زن نامحرم و غریبه به چه كاری مشغولی؟ میخواهی تا فریاد براورم تا حكم شرع را شارع بر تو جاری كند.
مرد غریبه به دامن مرد افتاد و با عجز و ناله از او خواست تا از او در گذرد... مرد فقیر دستی به ریش كشید و گفت تنها در صورتی از تو خواهم گذشت كه غاز من را به 20 سكه بخری . مرد دست در جیب كرد و بیست سكه داد مرد فقیر گفت حالا در صورتی داد نمی زنم كه غاز را به من 1 سكه بفروشی، مرد نگون بخت هم قبول كرد و اینكار انقدر ادامه پیدا كرد كه مرد فقیر تمامی سكه های انفرد را گرفت و همراه با غاز به خانه برگشت .
 وقتی ماجرا را با خوشحالی برای همسرش بازگو كرد همسرش به او گفت كه بهترست به نزد حاكم شرع رفته و داستان را برای او تعریف كند و از وی بپرسد كه آیا این پول حرام است یا حلال؟
مرد نیز به گفته همسر وفا كرد و به در خانه حاكم شرع رفت و در زد و چون شارع در را باز كرد گفت :
یا قاضی القضات ما غازی داشتیم در خانه.... كه شارع حرف او را قطع كرد و گفت تو ما را سرویس نمودی با آن غازت



برچسب ها : یکم بخندیم
ارسال شده در : شنبه 20 خرداد 1391 - توسط : سید میلاد
بازديد : 49 بار نظر دهيد! [ ]


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

پيوند ها پيوند ها'

تبادل لينک تبادل لينک تبادل لينک تبادل لينک

  • مدل آرايش

    فروش گيفت کارت پلی استيشن

    پايان نامه

    خريد سرور مجازی از مبين هاست

    خريد فيلتر شکن

    کاریابی بندرعباس

    چاپ کاتالوگ و بروشور

    دانلود آهنگ جدید امیر تتلو اعتیاد

    خرید هاست ارزان

    خرید جم کلش رویال

    تور دبی












  • بک لينک بک لينک
    خرید گیفت کارت ارزان اسپاتیفای استیم
    خرید آنلاین گیفت کارت گوگل پلی با گیفتی دات کام
    خاک پوششی
    تور ارزان کیش لحظه آخری
    هتل های 5 ستاره کیش
    تور کیش از مشهد لحظه آخری
    تور کیش نوروز 95
    دیدنی های جزیره کیش
    بلیط کیش ارزان قیمت
    بلیط پرواز کیش
    خرید گیفت کارت آیتونز و گوگل پلی
    بزرگترین مرکز خرید و فروش گیفت کارت
    تور ارزان کیش نوروز 95